چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹

پسرک فداکار

از:
جواد صفری آستارایی
روزنامه اطلاعات تاریخ سوم آبان 1389

همسرم با صدای‌بلند گفت :تا کی می‌خواهی  سرت را توی روزنامه فروکنی؟ می‌شود بیایی وبه پسرت بگویی غذایش را بخورد؟
روزنامه را کنارگذاشتم؛ پسرم فرهاد به نظرم وحشت‌زده می‌آمد اشک در کاسه چشم‌هایش پرشده‌بود و ظرفی پر از شیربرنج مقابلش قرارداشت.فرهاد پسری زیبا و نسبت به سنٌش باهوش بود.گلویم را صاف کردم وگفتم: "چرا چند قاشق درست و حسابی نمی‌خوری؟" "فقط به خاطر بابا"
فرهاد کمی نرمش نشان داد وبا دست اشک‌هایش را پاک‌کرد وگفت: "باشه بابا!همه‌اش رو می خورم بابا! اگر من همه شیربرنج رو بخورم هرچی خواستم بهم می‌دی؟"
دست کوچک پسرم را که به طرف من درازکرده‌بود، گرفتم و گفتم : "قول‌می‌دهم."
با بی‌میلی شیربرنج راخورد.در سکوت از دست زن ومادرم عصبانی بودم.وقتی غذا تمام‌شد فرهاد پیش ما آمد و گفت: "من می خوام سرم رو تیغ بندازم."
همسرم فریاد زد: "غیرممکنه." گفتم: "پسرم ما همه غمگین می‌شویم." فرهاد اشک می‌ریخت و می‌گفت : "پدر شما به من قول‌دادید!"
گفتم: "مَرده و قولش." فرهاد با سر تراشیده و صورتی گرد وچشم‌های درشت،زیبایی خاصی پیداکرده‌بود.
صبح روز بعد فرهاد را به مدرسه بردم. فرهاد برگشت وبرایم دست‌تکان‌داد. در همین لحظه سَری از یک خودرو بیرون‌آمد وبا صدای بلند فرهاد را صداکرد: "صبر کن تا مَنم بیام!" چیزی که موجب حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم  پس موضوع این است.
خانمی از آن خودرو بیرون آمد وگفت: "پسر شما فرهاد فوق‌العاده است. پسری که دارد با پسر شما میرود پسر من است. او سرطان خون دارد و براثر شیمی‌درمانی موهایش را ازدست‌داده‌است. از ترس این‌که همکلاسی‌هایش او را مسخره‌کنند مدرسه نمی‌رفت. هفته پیش فرهاد او را دید وبه او قول داد که این موضوع را حل‌کند. اما حتی فکرش را هم نمی‌کردم که او موهای زیبایش را فدای پسرم کند..."



۱ نظر:

پورتال پزشكان ايران گفت...

مريم مقدم هستم مدير روابط عمومي پورتال پزشكان ايران.لطفا از پورتال پزشكان ايران بازديد نماييد
هر پزشك ايراني يك وب سايت