شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵






كتاب
مصدر سركار ستوان
اثر ياروسلاو هاشك را با ترجمه مرحوم حسن قائميان
براي دانلود آماده كردم:
دريافت كتاب به شكل فايل فشرده متني
براي مطالعه بيشتر درباره اين نويسنده مي توانيد به دايرة المعارف ويكي پديا رجوع كنيد.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

از گذاشتن اين كتاب ممنونم.
مي خواستم بگويم كه اين كتاب قسمتي از كتاب اصلي شوايك است .
نسخه كامل آن در بازار كتاب موجود است.
ارادتمند.
علي حسن پور

ناشناس گفت...

تاملى بر رمان شوايك اثر ياروسلاو هاشك

تمام جاده ها به پراگ ختم مى شوند

مهدى يزدانى خرم
Yazdani@sharghnewspaper.com



شوايك يك روايت عاميانه نويسنده جاودان چك ها نيست، روايتى كه تنها بخواهد با بازى اى كه بر سر آدم هاى متفاوت خود درآورده و آنها را مسحور طنز غريبش كند نيست، اصلاً حرف زدن درباره ياروسلاو هاشك و رمان كم نظيرش آنقدر فضا در اختيار تو مى گذارد كه نمى دانى پاى كداميك از آدم هاى شير پاك خورده رمان را پيش بكشى و درباره اش كاغذ سياه كنى... شوايك رمان ماندگار يك قوم تحقير شده اروپايى است كه از قضا تا سال هاى آغازين قرن بيستم هم روزهاى خوبى برايشان رقم نزد. قومى متشكل از چك ها، مجارها، لهستانى ها و... كه در روزهاى جنگ اول جهانى براى امپراتورى باشكوه اتريش خوب جنگيدند و بد شكست خوردند.
ياروسلاو هاشك نابغه ادبيات اين دوران است. مردى كه در بهترين نوشته خود موفق شد علاوه بر شكاندن مرزهاى مرسوم رمان كلاسيك طنز نو و تازه اى را در تاريخ داستان نويسى برجاى بگذارد. هاشك در رمان شوايك داستان كهنه سرباز عجيب و غريبى را به روايت مى كشد كه قرار است در ميان صنفوف از پاى افتاده ارتش امپراتورى بجنگد. مردى متفاوت كه «خل بودنش» زبانزد خاص و عام است. اين روند شوايك سرباز داستان هاشك را راوى و قهرمان اتفاق ماجراها و فضاهايى مى كند كه موقعيت هاى روزمره را دچار طنز دوچندانى كرده است.
روايت هاشك كه با تصاوير فوق العاده يوزف لادا همراه است چيزى نزديك به هزار صفحه طول مى كشد؛ در اين مرحله هاشك بيمار شده مى ميرد و رمان نيمه تمام باقى مى ماند. اتفاقى كه به عقيده من آنچنان ضربه اى به داستان وارد نمى كند و تنها باعث مى شود به مانند تمام خوانندگان اين رمان در طول دهه هاى گذشته به فكر پايان آبرومندى براى آن باشيم...
رمان شوايك بعد از ترجمه هاى ناقصى كه توسط ايرج پزشكزاد و حسن قائميان از آن انجام داده بودند بالاخره توسط كمال ظاهرى و در طول ۱۲ سال به فارسى برگردانده شد. اين رمان كه در روزهاى نمايشگاه بين المللى كتاب تهران توسط نشر چشمه و راه مانا منتشر شد از جمله مهمترين آثار ادبيات كلاسيك اروپا است كه در اين سال هاى اخير در ايران منتشر مى شود. به همين مناسبت نگاهى كوتاه به برخى جنبه هاى اين رمان مى اندازيم:
۱- شوايك را بايد روايت لحظه به لحظه از سرگذشت، شخصيتى سمپاتيك دانست كه ريشه شكلى آن در ادبيات فولكلور اروپا يافت مى شود. ياروسلاو هاشك بدون شك نويسنده اى تجربه گرا است كه با تركيب نوع زندگى خاص خود با برخى اصول ادبيات سنتى منطقه اروپاى شرقى شخصيت به يادماندنى شوايك را مى آفريند. در اين ميان نويسنده با قراردادن انسانى متناقض و خيالباف در دل متن وجه حماسى جنگ را هدف مى گيرد.
همان طور كه مى دانيم امپراتورى اتريش- هنگرى در طول قرن ها حكومت مقتدر خود بر قسمت هاى مهمى از اروپا و به خصوص اروپاى شرقى از جمله قدرت هاى سنتى اين منطقه به شمار مى آمد. اين امپراتورى حتى زير حملات ارتش ناپلئون هم مقاومت كرد و سر به سلامت برد. پايان تلخ اين امپراتورى در سال هاى جنگ اول جهانى و تجزيه آن را بايد از مهمترين اتفاق هاى سال هاى اوليه جنگ اول جهانى دانست زيرا با سقوط اتريش يك سنت مهم تاريخى كه شيوه ها و رفتارهاى زيستى فراوانى را هم به وجود آورده بود از بين رفت و به گذشته پيوست. شوايك در چنين شرايطى نوشته شده و در واقع روايتى طنزآلود و عميق از اضمحلال سرعت گرفته اين امپراتورى است.
هاشك به عنوان يك شهروند چك شخصيتى را مى آفريند كه در عين وفادارى به آرمان هاى رنگ باخته امپراتورى بسيار ضدجنگ است. شوايك كه طى ماجراهاى طنزآلود و عجيبى مى تواند خود را به جبهه برساند (يا به نوعى فرستاده شود) نمايى از انسان دوره خود ارائه مى كند كه در عين سرخوشانه بودن، بسيار روان شناسانه و ضدتوصيفى است. ما در اين رمان اصولاً با دو جور آدم روبه رو هستيم؛ اول شخصيت هاى فرعى و حاشيه اى كه تنها لحظه اى اسير رفتارهاى جنگ و دنياى آن شده و از دل متن خارج مى شوند و دوم آدم هايى كه در قسمت هاى مختلف از رمان پيدا و پنهان مى شوند. در اين بين حتى شوايك نيز در بسيارى از قسمت ها حضور ندارد و تنها سايه سنگين شخصيت او است كه ما را به بودن او مطمئن مى كند. اين نوع چيدمان انسانى تمايلات روان شناختى نويسنده را به صورت درگيرشدن كلامى شوايك با ايشان به نمايش مى گذارد. در واقع عنصر فرهيختگى در نقد ضدارزش هايى چون جنگ جاى خود را به بلاهت و حماقتى مى دهد كه طى آن انسان هاشك پرتره اى از ساده نگرى ها و معناباختگى را ارائه مى كند.
هاشك كه خود با گرايش هاى چپ هم سويى داشته است نوعى اعتراض غيراستعارى را در پيش مى گيرد كه در آن رابطه تراژدى و كمدى بسيار تنگاتنگ است و در اين باب دو نكته اصلى را مشاهده مى كنيم؛ نخست اين كه شوايك به عنوان قهرمان اثر از انبوه خرده روايت هايى ساخته شده كه مدام در حال تعريف كردن آنها است. در اين پروسه او زيركانه از ساخته شدن يك حافظه جمعى كه در آن بتوان مراحل زندگى او را تدوين كرد شانه خالى مى كند. اين شخصيت در طول هزار صفحه مدام از ماجراهاى زندگى خود مى گويد و اين درحالى است كه تقريباً هيچ گذشته اى را نمى توان براى او متصور شد.
«كمدى» به مفهوم يك فرا روايت در همين بازى متنى ساخته مى شود، اينكه حضور رئاليسم نه تنها باعث شفاف شدن انگاره ها و مسيرها نمى شود، بلكه واقعيت هاى موجود را نيز دست مى اندازد. شوايك يك «سرباز» است و اين يكى از مهمترين شكل هاى شخصيتى اى است كه در رمان به وفور ديده مى شود. هاشك سربازى را مى آفريند كه اولين جنگ مدرن تاريخ را رقم مى زند. اين سرباز كه ريشه در سنت شواليه ها، مارشال ها، آجودان ها و در واقع جنگاوران كلاسيك دوره هاى قبل از خود دارد از هر هويتى خالى شده است. شوايك اين تراژدى تاريخى را به خوبى مى فهمد و مى كوشد تا سايه و كپى رقت آورى از اصول فنا شده و رو به اضمحلال قرن نوزدهم باشد. مفهوم سرباز بودن جهان تازه اى را رقم زده كه طى آن نوشخوارى ها، عياشى ها و شكم چرانى ها و... ذاتى ترس خورده دارند، ذاتى كه شكل آن ناشى از مرگ قريب الوقوع و محمل بسيارى از اين شخصيت ها خواهد بود. شوايك به عنوان يك شاهد در مكان هاى مختلف حضور مى يابد و تلقى هاى مختلفى را برمى انگيزد، جايى در هيئت جاسوس پنداشته شده و جايى او را قهرمان ملى مى دانند. در جايى سرباز ديگرى را آنقدر دست مى اندازد كه به هوش و نكته سنجى اش غبطه بخوريم و در جايى ديگر آنچنان فضاحتى به بار مى آورد كه در كارش مى مانيم.
اين شكل زيباشناختى را هاشك در راستاى آفريدن معناى مدرن سرباز در ابتداى قرن بيستم به تصوير كشيده است. عجين شدن تنگاتنگ تراژدى و كمدى در همين جا شكل مى گيرد. اينكه انسانى چون شوايك تلخى سرنوشت خود و همرزمان مفلوك اش را در شرايطى اغراق آميز تا حدى بلاهت آميز روايت مى كند. پس زبان و لحن طنزآلود در كنار ماجراهاى بامزه او در تلخى نماى كلى روايت حل شده و اين مفهوم را رقم مى زنند. هاشك بر اين مبنا نويسنده اى اتفاق گرا است. او تراژدى تاريخى را به خوبى مى شناسد بنابراين به هيچ وجه درصدد پررنگ تر كردن آن برنمى آيد، بلكه چهره ها و شخصيت هاى فراوان و متفاوتى كه در بستر اين تراژدى دچار طنز شده اند را دوچندان كرده و ماجراهاى نابى را به روايت مى كشد.
نكته دوم به ساختار شخصيت شوايك بازمى گردد. هاشك در دوره اى رمان شوايك را نوشت كه دوره امپراتورى قهرمان هاى درون گرا و ذهنى بود. نگاه كنيد به فرم رفتارى، آدم هاى نويسندگانى چون داستايوفسكى، تورگنيف، تامس هاردى، پروست و... در واقع عنصر انديشه و يا تجربه نوعى از قهرمان داستانى را رقم زد كه مكاشفه در مفاهيم عينى جهان او را به انديشيدن درباره جهان وادار كرد. اين درحالى است كه قهرمان هاشك انسانى به شدت برون گرا و دمدمى مزاج است كه ما كمتر او را در مقام يك انديشمند و يا روشنفكر مى بينيم. اين منش كه در نگاه سبك شناختى بسيار اهميت دارد باورهاى جديدى را رقم مى زند كه با رئاليسم تناسب بهترى دارد.
شوايك انسانى متناقض است، او در عين اصول گرايى مى تواند در آن واحد، انسانى ديگر را تحقير كند و در همان حال از فرط ايثار در حق شخصيت ديگر اشكمان را درآورد. جالب اينجا است كه او هدف معينى در متن ندارد و ماجرا و موقعيت هاى گوناگون است كه حضور وى را توجيه مى نمايد. بر همين اساس ياروسلاو هاشك آفريننده شخصيتى بكر مى شود كه رويكردهاى متناقض اش با جهان تازه اى كه در حال رقم خوردن است، هماهنگ به نظر مى رسد.


اصولگرايى اين انسان در پاره اى اوقات موجب مى شود كه ردپاى نگره هاى اخلاقى در متن آشكار شده و رمان شرايط تازه اى به خود بگيرد. اين در حالى است كه نويسنده با استفاده از برخى رفتارهاى سنت گراى شوايك او را در شرايطى قرار مى دهد تا از هم گسيختگى درونى انسان خود را به تصوير بكشد. به اين صورت طنز به معناى عاملى براى روايت شكلى اين مولفه وارد شده و با استفاده از ساختارى اپيزوديك، بيهودگى مفرطى كه در اعمال شخصيت ها مشاهده مى شود را به نمايش مى گذارد. نكته مهم بعدى كه در اين بحث مى گنجد، استفاده ياروسلاو هاشك از عنصر مهم ديالوگ در متن است.
همان طور كه اشاره كردم قهرمان هاشك موجودى برون گرا و احساسى است كه تناقض امر مهمى كه حركت هاى او به شمار مى آيد. اين برون گرايى به صورت عمده در نوع گفتمان شوايك با شخصيت هاى ديگر رمان صورت مى پذيرد، به اين معنا كه او با درك يك شخصيت و بدون مقدمه با وى دچار ديالوگ شده و موقعيتى سخره آميز و هجوآلودى ايجاد مى كند. اگر اين تئورى را مبنى بر اين كه طنز در ارتباط كلامى دو انسان با يكديگر شكل مى گيرد، بپذيريم، طنز آفريده شده توسط هاشك را بايد طنزى برپايه ديالوگ دانست. در واقع موقعيت هاى طنزآلود و ماجراهاى حماقت بار شوايك به دليل تقابل با شخصيت هايى شكل مى گيرد كه قابليت و پتانسيل هجو شدن در دل متن را دارند. هاشك با چنين جهان بينى اى، استيصال ناشى از جنگ كه اغلب نيز با شكست هاى مفتضحانه ارتش اتريش همراه است را عميق و تاثيرگذار به تصوير مى كشد.
اين استيصال كه محور آن شخصيت شوايك است، روايتى كند و البته پرماجرا را رقم مى زند كه طى آن باورهاى تلخ و خشونت بار هاشك به وسيله عاملى به نام طنز پذيرفتنى تر شده اند.
۲- شوايك را مى توان نمونه بسيار مدرنى از يك رمان پيكارسك دانست. هاشك كه به خوبى گذشته ادبى و در عين حال افسانه هاى قهرمانان اروپاى شرقى را مى شناسد از مفهوم سفر به صورتى نو استفاده مى كند. اين حركت كه ابعادى نمادين نيز دارد، شوايك و يارانش را وامى دارد چون شواليه هاى اجبارى در حال گذر از مكان ها و مناطق مختلف بوده و به گزارش ماجراها و اتفاق هاى موجود در آن بپردازد. بر همين اساس مى توان شوايك را نوع مترقى از رمان پيكارسك دانست كه معناى ضمنى سفر را به صورتى از روايت نيز ارائه مى كند.
اين مفهوم به اين معنى است كه روحيه حكايت گويى شخصيت اصلى هاشك استقلال مكانى و فيزيكى روايت ها را بر هم زده و ما مدام در حال تجربه آدم ها و مكان هايى هستيم كه به سرعت از مقابل ما مى گذرند. محور خطى رمان در اين جايگاه، دچار شاخه هاى متعدد و مختلفى شده و به شكلى درخشان از سفر معنايى در حد آشفتگى مى آفريند. آشفتگى در اين معنا اشاره به جايگاهى نامعين و بى پشتوانه دارد كه در بطن آن انسان هاشك در عين بى هدفى ناچار به حركتى اجبارى مى شود. اين حركت اجبارى كه همان رفتن براى جنگيدن است، موجب مى شود تا اين انسان از نظر درونى با جهانى كه براى او پيش بينى كرده اند، كنار نيايد. در واقع بايد اين طور گفت كه ايده آليسم ذهنى و فردى اى كه براى انسان ياروسلاو هاشك وجود دارد و ريشه در سنتى طولانى دارد، نمى تواند با وضعيت ناتوراليستى پيش آمده، از در آشتى درآيد و همين باعث مى شود تا او دچار افسردگى ناشى از وضعيت شود. اين كليت را شوايك گزارش مى كند، در آن وارد مى شود و با عريان كردن ساختار وقيحانه و ابلهانه آن هجواش مى كند.
در اين ميان بايد شوايك را با وجود تاثيرهايى كه در جريان روايت مى گذارد، انسانى منفعل دانست. او فرآيند نيمه ديوانه و يا ديوانه نماى يك سيستم است، سيستمى كه با تحميق چند صد ساله ملتى، آنها را دچار ركود فكرى كرده است. در اين مرحله هاشك به عنوان روشنفكرى كه تمايلات چپ گرايى خود را نيز پنهان نمى كند به نقد اين سيستم و كاركردهاى تاريخى و رفتارى آن مى پردازد. او به عكس نويسنده اى چون تولستوى، سرنوشت آدم هاى خود را بى اهميت جلوه داده و تنها به بيان وضعيت هايى مى پردازد كه حالت سيال و گذراى آن جاى هر گونه حاكميت را از خرد انسانى گرفته است.
پيشروى مفرط انسان هاشك به سوى جنونى جمعى دو سويه اصلى دارد؛ نخست اين كه اين انسان خواسته و يا ناخواسته متولد بطن اجتماع و جامعه اى است كه با سنت ديكتاتورى خو كرده اند. اين ديكتاتورى كه جديت آن تمام حافظه انسان او را در برگرفته از او چهره اى منفعل و عقيم ارائه مى كند كه مرثيه بزرگ ملت هاشك است. بر اين اساس با اضمحلال سنت ديكتاتورى و فروپاشى بنيادها، اتفاق تلخى مى افتد و آن بهت و سردرگمى شخصيت ها در دل متن است.
اين حيرت به شكل هاى مختلفى روايت مى شود، گاهى در شكل طنزآلود و كميكى قرار گرفته و گاه به صورت نجواهاى دردناك يك شخصيت مانند «داوطلب يك ساله» عيان مى شود. در واقع قدرت در معناى مسلط آن توان فكرى انسان هاشك را تخريب كرده و شايد تناقض هاى رفتارى و احساسى اين انسان نيز به همين دليل باشد. نكته مهم اينجا است كه انسان هاشك در موقعيت اضمحلال ساختار قدرت مسلط، داراى ذهنى جنون آميز و آشفته شده است. شوايك به عنوان يكى از اين شخصيت ها، چنان خود را در موقعيت نافرجام واقعيت درمى يابد كه به شكلى دن كيشوت وار به گزارش و حضور در دنياى واقعى مشغول مى شود. البته دن كيشوتى كه سانچو را در كنار خود ندارد و در عين حال هدفى هم براى حركت هاى خود ارائه نمى كند.
از سويى ديگر مرثيه قدرت باعث مى شود تا نظم تاريخى جامعه ياروسلاو هاشك به هم بخورد، به اين معنا كه او وضعيت پيش آمده را به صورتى فكاهى وار و ابلهانه حركتى بى سرانجام مى انگارد. حتى جنگ به عنوان محورى كلاسيك و يا شناخته شده نمى تواند قهرمان هاى هاشك را داراى نظمى كوتاه مدت كند و همين آشفتگى و بى سرانجامى كارناوالى به نام رمان شوايك را به وجود آورده است.
رمان شوايك اثر سترگى است، به اين معنا كه ما آن قدر با چهره ها، شخصيت ها و مفاهيم متعددى روبه رو مى شويم كه نمى توانيم براى روايت شكلى مشخص و تعريف پذير قائل شويم.
هاشك زيركانه با حذف فرم دراماتيك از رمان خود و كم رنگ كردن طرح داستانى، روايتى اپيزوديك را پى ريزى مى كند كه اساس آن بر بى نظمى و آشفتگى و رفت و آمد فراوان حكايت ها و خرده روايت هاى مختلف شكل گرفته است. اين رمان با چنين وضعيتى نمونه اى از رمان هارمونيك مى شود كه قطعات مختلف آن در عين وابستگى به يكديگر، شمايلى مستقل را ارائه مى كنند. هاشك به عنوان نويسنده با حذف نقطه طلايى درام بى سرنوشتى و بيهودگى انسان خود را به فرم اثر نيز منتقل مى كند. شايد در اين ميان دست سرنوشت نيز او را يارى كرده و باعث مى شود تا رمان نيمه تمام بماند. اين رمان مهم را كمال ظاهرى از مجارى به فارسى برگردانده است. شوايك با ترجمه او فرصتى براى خنديدن و گريستن است و اين اتفاق توام را مديون داستان نو اروپايى هستيم كه دنياى خود را به خوبى درك كرد.

عنبران گفت...

درود برشما